تبليغاتX
روزهاي شيرين من و همسري

سلام

وای اینطور که بوش میاد از شنبه اینترنت ما رو دارن قطع می کنن به علت حملات سایبری اخیر حالا یکی به من بگه از بی اینترنتی چه کنم من؟ واقعا وحشتناکه.

کلی آزمایشهای دوره ای باید برم البته اجباریه که اداره می فرسته ولی هنوز وقت نکردم برم اگر بشه شاید اواسط هفته آینده برم یه دو روزی هم طول می کشه

واقعا بدون اینترنت مگه می شه هشت ساعت تو اداره دوام آورد؟

حالا من هر یه خطی که می نویسم یاد قطعی اینترنت می افتم و داغ دلم تازه می شه

تا حالا برنج دودی رو امتحان کردید اگر نکردید حتما این کار رو بکنید وحشتناک خوشمزه است البته با برنج معمولی قاطی کنید اونم چی یک غذای شمالی در کنارش درست کنید و همچنین یک کاسه بورانی بادمجون که بوی بادمجون دودیش واقعا مست کننده است دیگه با این اوضاع کسی می تونه رژیم بگیره شما بگید؟

همسر بنده خیلی ته دیگ دوست داره و اصولا هر جا می ریم دنبال ته دیگ می گرده تازگی ها برای کته هم ته دیگ می زارم وقتی آب برنج خشک شد تو یه ظرف دیگه خالیش یم کنم کمی روغن و زعفران کف قابلمه می ریزم و بعد سیب زمینی ها رو یم چینم بعد از یکی دو دقیقه برنج رو روش خالی یم کنم اینطوری هم کته خوردیم که از آبکش بیشتر دوستش دارم و هم ته دیگ

پیاده روی همچنان ادامه دارد ولی آثاری هنوز از لاغری در بنده پدیدار نشده. همسری یک کیلو لاغر کرده البته ناگفته نماند که همسری حرفه ای ورزش یم کنه نه مثل من شبی یک ساعت پیاده روی.

دیشب با خواهر بزرگه یاد یکی از کادوهایی که روز مادر برای مامانمون خریدیم افتادم بهش زنگ زدمو و کلی خندیدیم فکر کنم اون موقع من دوم یا سوم ابتدایی بودم با هم رفتیم برای مامانم کادو بخریم نمی دونم چرا اصلا به ذهنمون رسید که اونو براش بخریم ولی کلا بامزه بود اینجا نمی تونم بگم چی براش خریدیم

همسری به خاطر پیگیری یک کاری باید توی تهران بمونه و فکر نکنم بتونه بره ماموریت و من الان خیلی خوشحالم ولی ایشون به جنبه مادی قضیه نگاه می کنه و دوست داشت که بره ولی حتما باید باشه و اون کارش رو پیگیری کنه

الهه جون جون و گلی جان خیلی دعاتون کردم ایشالا که مشکل هردوتون حل بشه

 

 

+ نوشته شده در  91/02/26ساعت 9:24  توسط الهه | 

سلام دوستان

از دیروز وحشتناک سرم شلوغه تو اداره حالا تو این گیر ودار اون ترجمه مزخرف هم مونده رو دستم که هنوز هیچ کاریش نکردم تازه امروز هم یه خانمی زنگ زده و می گه بیست صفحه برای پسرم ترجمه دارم در مورد آی تی می تونی می گم وقت ندارم اونم چی دو روزه می خواد بعد می گه هر کی دیده گفته متنش راحته خب اگه راحته نمی دونم چرا خودشون ترجمه نمی کنن.

چهارشنبه شب رفتم خونه مادر همسری کادو روز مادر رو بهشون دادم طبق روال هر سال ایشون هم به من هدیه دادن یه تی شرت یاسی به همراه یک کارت هدیه موقع خواب هم رفتم خونه مامی خودم.

پنج شنبه هنوز چشمام رو باز نکرده بودم که دیدم مامانم با سبزی دلمه وارد شد کلی خوشحال و خرسند کلی هم کمک مامان کردم تا برای شام دلمه درست کنیم کلی هم فوت و فن یاد گرفتم شب هم که همسری اومد هدیه مامان رو دادیم

جمعه تا ظهر خوابیدم جاتون خالی خیلی چسبید از سات ۱ تا ۳ هم با همسری داشتیم خونه تمیز می کردیم تازه ساعت سه ونیم ناهار که دلمه بود رو خوردیم. غروب هم نشستیم پای فوتبال شاید اولین باری بود که دوست داشتم اصفهانی ها برنده بشن با تمام وجود انرژی فرستادم که اولا استقلال قهرمان نشه و بعد هم اگر قراره از بین دو تیم اصفهانی و تبریزی یکیشون قهرمان بشه اونم تیمی نیست جز اصفهان

پیاده رویمون همچنان ادامه داره هرشب به مدت ۴۰ تا ۵۰ دقیقه واقعا حالم رو خوب می کنه

همسری شاید فردا بره ماموریت فکر کنم یه ده روزی هم طول بکشه تقریبا یه یکسالی بود که ماموریت نرفته ولی دوباره باید بره هنوز مثل روزهای اول که ماموریت می رفت برام سخته

نمی دونم چرا من هیچ وقت به خودم اجازه ندادم توی مسائل خصوصی دیگران دخالت کنم ولی دیگران این مسئله رو حق طبیعی خودشون می دونن واقعا چرا؟

یک عدد گزی نش در راه داریم. اصلا حوصله اشو ندارم ولی باید رفت چاره ای نیست. 

 

+ نوشته شده در  91/02/24ساعت 12:24  توسط الهه | 

سلام دوستان

چرا همه فکر می کنن هر کس یک زبان دیگه می دونه می تونه هر متنی رو ترجمه کنه؟ از صبح یک متن فلسفی رو دارم ترجمه می کنم که حتی اگر فارسیش رو جلوم بزارن نمی فهمم یعنی چی چه برسه به انگلیسیش

خانواده همسری رو تقریبا دو هفته است ندیدیم اخه تهران نبودن و این هفته هم دوباره آخر هفته دارن می رن شمال. بابای همسری دیروز بهم زنگ زد و گفت دلم خیلی براتون تنگ شده آخر هفته نیستم اگر می شه تو هفته بیایید اگر خدا بخواد فردا شب می ریم اونجا کلی هم اصرار داشت باهاش برم شمال ولی یه خورده کار دارم و نمی تونم وگرنه خیلی دوست داشتم که برم.

هنوز از ماشینمون خبری نیست گفتن بعید می دونیم این هفته بهتون بدیم. همسری هم وحشتناک عصبانیه کارش شده هر روز زنگ زدن و پیگیری امیدوارم تو این چند روز همه چیز درست بشه

هر شب به مدت ۴۵ تا ۵۵ دقیقه می ریم پیاده روی. نزدیک خونمون یه پارکه خیلی بزرگه که هوای عالی هم داره خیلی جای آروم و خوبیه دیگه شده عادت برامون اگر هر شب نریم انگار یه چیزی رو گم کردیم . خونه جدید رو خیلی دوست دارم هر روز که وارد خونه می شم از ته دل خدا رو شکر می کنم و از خدا می خوام که به همه دوستان و کسانی که دنبال خونه هستن زودتر خونه مورد علاقه اشونو بده.اگر خونه رو نخریده بودیم تقریبا دو ماه دیگه باید به فکر جای جدید می افتادیم و معلوم نبود صاحبخونه چه نقشه ای برامون می کشید.حالا که فکر می کنم می بینم خدا چقدر ما رو دوست داشت و کمکمون کرد که بتونیم به این کار بزرگ برسیم واقعا یه معجزه بود توی چند ماه بتونیم خودمون رو جمع و جور کنیم و بتونیم توی یکمنطقه خوب تهران خونه بخریم .به همسری دیشب می گفتم اگر روزی هزار بار هم خدا رو شکر کنیم بازم کمه. دوست دارم یه قربونی بکشم ولی فعلا اوضاع مناسب نیست

همسری شاید هفته دیگه یه ده روزی بره ماموریت از همین الان داره دلتنگی های بنده شروع می شه. وابستگی زیاد هم واقعا دردسر شده برای من

یه مقاله نوشتم البته چندین ماه که نوشتمش ولی اینقدر تنبلم وقت نکردم که ویرایشش کنم و برای چاپ بفرستمش.

شیر به سبد خرید ما اضافه شد خیلی وقت بود به خوردنش حساسیت پیدا کرده بودم الان یه یک هفته ای می شه که دوباره برگشته .

بدجور هوس دلمه برگ مو کردم باید آخر هفته خونه مامان برم و با مامان درست کنم.

تازگی ها به اکثر همکارام بدبین شدم آخه تقصیر خودشونه وقتی می بینم جلو همدیگه چقدر قربون صدقه می رن و پشت سر خیلی حرف می زنن ازشون بدم اومده من اگر از کسی بدم بیاد حتی جلو طرف هم نمی تونم خودمو خوب نشون بدم همون رفتاری رو که پشت سرش دارم روبه روش هم همونطورم شاید کار خوبی هم نباشه یعنی سیستم اصولا اینطوری نمی پسنده ولی نهادینه شده در من.

طرف کارگر واحده مستاجر هم هست به زور می تونه به آخر ماه برسونه بچه دومش هم به دنیا اومده با کلی ذوق و شوق شیرینی پخش می کنه یا اونا خیلی جرات دارن یا ما خیلی ......

 

+ نوشته شده در  91/02/19ساعت 10:39  توسط الهه | 

سلام دوستان

تقریبا یه ده روزی هست که چیزی ننوشتم ولی همه رو خوندم یه خورده تو اداره کارم زیاد شده بود و یه سری کارهای بیرون اداره هم داشتیم که خیلی وقتمو پر کرده بود.

چند روز پیش داشتیم می رفتیم خونه مامان همسری ولی برعکس همیشه از انتهای کوچه رفتیم یکهو چشمم به یک آموزشگاه زبان افتاد دلم هوس تدریس و کرد روز بعدش زنگ زدمو بهم گفتن بیا برای مصاحبه خیلی به خودم امید نداشتم ولی برام جالب بود که خودمو تست کنم که خدا رو شکر خیلی خوب بودم هنوز یه چیزایی یادم بود کلی هم آقایی که مصاحبه می کرد خوشش اومد تازه پیشنهاد سوپروایزری هم بهم شد گفتم وقتشو ندارم فقط یم خوام یه دونه کلاس بردارم که از یادم نره ایشون هم پا فشاری که اگر تونستیم روی پیشنهادم فکر کنید ولی چون وسط ترمشون بود گفت باید تا اول ترم آینده صبر کنید تا بهتون کلاس بدیم البته اگر تا اون موقع دوباره بنده پشیمون و تنبل نشم .

چند شب پیش با یکی از دوستان وبلاگی داشتم حرف می زدم داشتیم از تصور قبلی که از هم داشتیم و اینکه چقدر با بعد متفاوت بودیم حرف می زدیم فکر کنم هر دوی ما تو خونه از خنده غش کرده بودیم وقتی با هم حرف می زدیم همسری هم با تعجب به من نگاه می کرد ساعت ده شب یکدفعه می شینم پای تلفن و اینطوری با دوستی که فقط یکبار دیدمش می خندم ولی واقعا خوش گذشت

آخر این هفته نتونستیم بریم خونه مادر همسری چون اونها رفته بودن شمال. اینقدر دل منم هوای شمال کرده بود که دوست داشتم برم ولی خب از اونجایی که ماشین نداشتیم دیگه نتونستیم بریم ولی تو اولین فرصت حتما می ریم چون بهار شمال رو خیلی دوست دارم مخصوصا اینکه اونجا خونه هم داریم دیگه نمی خواهیم هتل بریم و هزینه کنیم اونم چی خونه مادر شوهر که وحشتناک تمیزه کلی به دلم می چسبه من حتی هتل ۵ ستاره  هم برم باید کلی ملحفه با خودم ببرم . همسری هم همش در حال مسخره کردنه منه

دوستان توی اداره شما اصولا برای هفته رواط عمومیتون واحد روابط عمومی کار خاصی می کنه یه نفر از بنده ایده خواسته چند تا چیز بهش گفتم اگر مطلبی به ذهن شما هم می رسه ممنون می شم

هفته ای که گذشت هر شب با همسری می رفتیم پیاده روی جاتون خالی خیلی خوب بود شبی ۴۵ دقیقه واقعا روحیه امو عوض می کرد طوری شده بود که دیروز دو بار رفتیم هم غروب هم بعد از شام همش هم به امید اینکه این شکم بیچاره آب بشه

شابد فردا ماشینمون رو بگیریم البته امیدوارم لطفا انرژی مثبت بفرستید واقعا بی ماشینی سخته

+ نوشته شده در  91/02/16ساعت 9:29  توسط الهه | 

سلام دوستان

یکشنبه مثل یک کودک دبستانی از خوشحالی سر از پا نمی شناختم واقعا از صد تا مسافرت رفتن بیشتر خوشحال بودم آخه داشتم می رفتم خونه مامانم خیلی دلم براش تنگ شده بود انگار سالیان ساله که ندیده بودمش اصلا نفهمیدم یکشنبه رو چه جوری به غروب رسوندم جای همگی خالی خیلی خوش گذشت یکشنبه با سرویس اداره رفتم خونه مامان وقتی رسیدم مامان حمام بود دلم طاقت نیاورد از همون پشت در حمام رفتم و باهاش حرف زدم دقیقا مثل اون موقع هایی که از مدرسه بر می گشتم خونه و کلی برای مامانم حرف داشتم تا مامان بیاد زودی نمازمو خوندم و چای گذاشتم تا با هم بخوریم از زمانی که پیش مامان بودم تا برگشتم یه ریز داشتیم با هم حرف می زدیم تازه تمام غذاهایی رو که دوست داشتم رو هم برام درست کرد تمام کارهایی رو که فکر می کرد من دوست دارم برام انجام داد یعنی دیروز اصلا نفهیمدم چه جوری گذشت واقعا یه روز به یاد ماندنی بود تا اینکه ساعت هشت همسری اومد دنبالم و شام رو هم خوردیم و برگشتیم. گاهی اوقات می گم کاشکی منم مثل خواهر بزرگه نزدیک مامانم بودم تا به راحتی می تونستم هر وقت که اراده می کنم برم پیشش ولی حیف و صد حیف که نشد فق از خدا می خوام این نعمت بزرگ رو از من نگیره که واقعا نفس من به نفس های مادرم وصله نافته نماند که گاهی اوقات تو این یک روز که اونجا بودم به چهره خسته اش نگاه می کردم و انگار به قلب من کسی چنگ می زد نگاه به کارهایی که برای خوشحالی من می کرد می کردم واقعا دلم براش ضعف می رفت که اون چه جوری هنوز برای ما فداکاری می کنه ولی ما چی ؟

امروز یه خبر خوب کاری شنیدم که خیلی خوشحالم کرد البته ناگفته نماند از دعای مامانم این قضیه درست شد.

جمعه شاید خانواده همسرم بیان خونمون البته هنوز معلو نیست گفتن بهتون خبر می دیم

فردا برای شام به صرف خورشت فسنجان خونه مامان همسری دعوتیم واقعا فسنجون هاش عالی می شه در حد چی بگم

راستی توی پست قبلی گفته بودم که چای ریخته رو فرشم یکسری از دوستان پیشنها ماست رو داده بودن که خوب بود ولی هنوز کاملا نرفته فکر کنم دوباره باید امتحان کنم امیدوارم که جواب بده هر روز با همسری بالای سر این لکه می ایستیم و نگاش می کنیم و دنبال چاره ایم

 

+ نوشته شده در  91/02/05ساعت 15:0  توسط الهه | 

سلام دوستان

هفته ای که گذشت واقعا هفته پرکار و سختی بود من بیچاره همش کار داشتم البته از هفته قبلش این فشار کاری شروع شد و رسما از سه شنبه هفته قبل به اوج خودش رسید از سه شنبه دیگه یادم نمی اد که روزی ساعت ۴ خونه اومده باشم زودتر از هشت شب دبگه خونه نرفتم این نمایشگاهی که برگزار شد واقعا پوستمون رو کند اسمش این بود که تا ساعت ۴ ولی ما تقریبا ساعت  از هشت هم می گذشت که کار داشتیم نوشتن گزارش روزانه خیلی ازمون انرژی گرفت بنده خدا همسری شده بود مامان خونه جاتون خالی شب اول برامون شام املت درست کرده بود شب دوم کوکوی سیب زمینی با مرغ و شب سوم هم کتلت درست کرده بود دیشب هم از بیرون غذا گرفته بود بنده خدا خیلی حواسش به من بود همش در حال تمیز کردن خونه و کارهای خونه بود. بر عکس همیشه که از اینکه شنبه می خوام بیام سرکار و دوست نداشتم ولی خیلی خوشحال اومدم آخه نمایشگاه تموم شد و من یک نفس راحتی کشیدم .

دیروز خونه دختر خاله همسری دعوت داشتیم که به خاطر کار من نتونستیم بریم و صد البته که خیلی دوست داشتم برم ولی به رسم ادب زنگ زدم و معذرت خواهی کردم .

هفته آینده فکر کنم خانواده همسری می آن خونمون.

راستی این همه زحمت که همسری کشید یک دسته گل هم به آب داد ایشون یک لیوان چای رو ریخت روی فرش که هر کاری هم می کنیم نمی ره اگر پیشنهادی دارید لطفا بگید که این قسمت فرش داره منو عذاب می ده

این هفته مامانم و ندیدم دلم براش لک زده شاید وسط هیمن هفته مرخصی بگیرم و یک شب رو ببرم اونجا و بمونم باید دید اوضاع چطوره

راستی خیلی هاتون رو خوندم ولی وقت نکردم کامنت بزارم ایشالا از امروز دیگه زندگی به روال عادی خودش برگرده 

+ نوشته شده در  91/02/02ساعت 10:18  توسط الهه | 

سلام دوستان

همگی رو می خونم ولی حوصله نوشتن پست جدید نبود البته کار هم زیاد داشتم ما توی هر ماه سر یک تاریخ مشخصی کارمون خیلی زیاد می شه و از اونجایی که توی فروردین تعطیل بودیم کارها خیلی انباشته شده بود.

یه همکار دارم که با هم کار می کنیم یه آقاییه یکی دو سال از بنده کوچیکتر تشریف دارن و فوق العاده تنبل دیرزو به من می گه به موقع اومدی این واحد و کمک من داری می کنی من اصلا حس کار کردن ندارم من اینو اصلا نمی فهمم یعنی چی حس کار کردن ندارم مگه پول مفت به ما می دن که هر وقت دوست داشتیم کار کنیم هر وقت هم دوست نداشتیم بی خیال بشیم کاری رو که ایشون باید توی دو هفته انجام می داد نداده بود و بنده توی دو روز انجام دادم دیشب وحشتناک کتف درد گرفته بودم رییس هم که بهش غر می زنه می گن عجب رییس بدی نمی گن که بابا خودمون کار نکردیم این رییس همون رییسیه که همه ازش بد می گفتن ولی من به این نتیجه رسیدم که واقعا کارت رو می خواد و اگر به موقع کار بهش تحویل بدی واقعا کاری به کارت نداره مشکل اینجاست که بچه های واحد ما به تنبلی عادت کردن دوست ندارن کسی بهشون دستور بده.

جمعه برای اولین بار در مهمونی خانوادگی خانواده همسرز شرکت کردم خانواده مادری همسر دعوت بودن جمع بدی نبود خوش گذشت و از اول تا آخر مهمونی همسری همش حواسش به من بود که کسی چیزی نگو همسرش ناراحت نشه که واقعا این کارش منو خوشحال می کرد بابای همسری هم توی جمع کلی از عروسش که بنده باشم تعریف می کرد فقط جای یک عدد سوزن خالی بود هفته آینده هم خونه دختر خاله همسری همه این جمع دعوت شدن اونجا هم اولین باری است که می خواهیم برویم خب حتما بعدشم نوبت بنده است که دعوتشون کنم با دعوت کردن و پذیرایی مشکلی ندارم مشکل کمبود جا است که خونه ما کوچولوست و جای این همه آدم به سختی می شه حال موندم چه کنم بیرون هم خرجم زیاد می شه الان توی این موقعیت فکر نمی کنم بتونم بیرون ببرمشون بعدشم اولین بار که می خوان بیان خونمون یه جورایی باهاشون رودربایستی دارم واقعا نمی دونم چه باید بکنم

ماشینمون هم هنوز ندادن بی ماشینی خیلی سخته گفتن امروز و فردا بهمون اعلام می کنن که کی باید پول رو بدیم بعد از پرداخت پول تقریبا دو هفته بعدش هم ماشین رو تحویل می دن لطفا انرژی های مثبت خودتون رو روانه کنید که ما زودی ماشین دار بشیم

 از یکی از سایت های اشپزی یه چیزی یاد گرفتم به عنوان دسر خیلی بامزه است با کاکائو کاسه درست می کنن و توش می شه بستنی یا هر چیز دیگه سرو کرد در اولین فرصت حتما این کار رو انجام می دم

 

+ نوشته شده در  91/01/21ساعت 10:34  توسط الهه | 

سلام دوستان

سال نو بر همگی مبارک  ایشالا که سال جدید سال پر از آرامش برای هممون باشه و همگی به ارزوهامون برسیم

تعیلات خوب بود ولی بنده با کمبود خواب مواجه شدم تقریبا نتونستم خوب بخوابم به غیر از یکی دو روز آخر .روز اول عید ناهار رو در خدمت مامان عزیزم بودم که تا غروب هم همون جا بودیم که مامان بنده خدا با عیدی های زیاد ما رو شرمنده کردن شام هم رفتیم خونه بابای همسری اونجا هم عیدی های خوبی گرفتیم و قرار سفر رو هم گذاشتیم  روز سوم عید ما با خانواده همسری رفتیم شمال ما که ماشین نداشتیم و مجبور شدیم که با خانواده همسری بریم که خدا رو شکر خیلی خوش گذشت پدر و مادر آقای همسری در حد فضا میزبان های خوبی بودن به حدی که موقع برگشت به محض خداحافظی من به همسری گفتم بعد از نه سال کمبود پدر بالاخره حس کردم پدر دارم واقعا این حس درونی من بود از بس که پدر همسری به من احترام گذاشت تا روز هفتم هم اونجا بودیم و اونها موندن و ما خودمون برگشتیم ناگفته نماند که یکی دو بار برادر کوچیکه همسری رو اعصابمون رفت و اذیت کرد ولی با مدیریت پدر همسری همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد خیلی برادر همسری احساس ریاست می کرد و دوست داشت چون ما ماشین نداریم برای ما بزرگتری کنه ولی نشد که بشه واقعا خاطرات خوبی رو پدر و مادر همسری برای من رثم زدم و امیدوارم بتونم براشون جبران کنم مادر همسری که مثل یک مادر دلسوز بود من و همسری صبح می رفتیم بیرون تا ظهر وقتی می رسیدیم خونه همه چیز آماده بود وقتی ازشون خواهش می کردم با ما بیان بیرون قبول نمی کردن و می گفتن شما راحت باشین می گفت دوست دارم به شما خوش بگذره حتی یک دونه قاشق نذاشتن الهه بشوره یا حتی یک وعده غذا درست کنه موقع برگشت هم حتی سوغاتی های ما رو خریدن و ما رو فرستادن خونه حتی سوغاتی هایی که باید برای خانواده می خریدم رو هم بابای همسری زحمت کشیدن شبها جاتون خای مثل قدیم ها بابای همسری می نشست و برامون از گذشته ها می گفت و من واقعا از شنیدن حرفاهاشون لذت می بردم .

از روز هفتم هم که برگشتم دو سه جا عید دیدنی رفتم و دو سه تا مهمون هم داشتم که مهمترینش هم دیدن یکی از دوستان وبلاگ همراه همسرش بود که واقعا خاطره بسیار خوبی بود و از دیدنشون واقعا خوشحال شدم و از اینکه این محیط مجازی باعث شد دوستان واقعی خوبی رو پیدا کنم واقعا خوشحالم .

سال جدید قول هایی به خودم دادم کمتر به دیگران سرویس بدهم تا کمتر هم از دیگران توقع داشته باشم . هر چیزی رو حتی نباید به نزدیکترین افراد خانواده ام هم بگم چون روزی همین حرفها به ضررم تموم می شه. تنها کسی که باید واقعا از ته دل دوستش داشته باشم و بدونم بی دریغ محبت کردن بهش هیجچ اشکالی نداره اول مادرمه و بعد هم همسرمه و بقیه چه اقوام خودم چه اقوام همسری در درجه های بعدی قرار دارند و نباید از هیچ کدوم خیلی انتظار داشته باشم  توی سال جدید می خوام برای دل خودم زندگی کنم که روزی نرسه که افسوس بخورم که چرا به ندای قلبی خودم گوش نکردم امیدوارم که بتونم

 

+ نوشته شده در  91/01/14ساعت 11:47  توسط الهه | 

سلام دوستان

فکر کنم این یکی دیگه آخرین پست سال ۹۰ باشه واقعا امسال خیلی زود گذشت انگار همین دیرزو بود که پای سفره هفت سین نشسته بودم و از ته دل داشتم دعا می خوندم . یه جورایی سال یکه گذشت نسبت به سال گذشته خیلی بهتر بود اول سال رو با فکرهای بد بد که از بیماری پارسال داشتم شروع کردم ولی رفته رفته خیلی آروم تر شدم و تو این یک سال و اندی به یک نتیجه رسیدم که فقط تن سالم و نه هیچ چیز دیگر این مدت یک تجربه بسیار مهمی بود که تو زندگی خداوند به من هدیه کرد شاید تا قبل از این ماجرا ها هر کسی می گفت تن سالم برام خنده دار بود می گفتم مگه ما چند سالمونه که بخواهیم ناسالم باشیم ولی الان فهمیدم نه تو هر سن و سالی می تونیم از این نعمت بزرگ بی بهره باشیم شاید باورتون نشه زمانی که نتیجه ام ار ای رو گرفتم به حدی خوشحال شدم که از خرید خونه که واقعا روزی آرزوم بود اینقدر خوشحال نشدم .

سالی که گذشت خوبی های خوبی رو هم داشت :

۱- برادرم تو رشته ای که دوست داشت قبول شد و یه جورایی استرس مامان کمتر شد.

۲- من و همسری تونستیم بالاخره خونه قشنگمون رو که روزی آرزومون بود رو بخریم

۳-در آخرین روزهای سال ۹۰ در حالی که اصلا فکرشو نمی کردیم تونستیم پول اولیه برای خرید ماشین رو هم بپردازیم که اصلا هم باورمون نمی شد

۴- جابه جایی کاری داشتم که اصلا اول سال فکرشو هم نمی کردم و امیدوارم که این جابه جایی برام خوب باشه

۵-تجربه برگزاری یک همایش بزرگ که واقعا تو رزومه کاریم به درد خورد

۶-گرفتن مدرک کارشناسی ارشد با معدل بالا

۷- پیدا کردن یک دوست خوب در محل کار که داشتنش این روزها غنیمته

و خیلی چیزهای دیگه

تو سال جدید از خدای مهربونم که همیشه مراقبم بوده می خوام که به من و تمام عزیزانم نعمت سلامتی بده که بزرگترین نعمته و همچنین ازش می خوام تو سال جدید بالاخره تو کار من هم یه فرجی بشه و از این همه بی عدالتی نجات پیدا کنم و هچنین اون چیزی رو از خدا می خوام که شاید فقط من و همسری ازش خبر داریم و هر جور که صلاح می دونه درستش نه که در اون قضیه هم به ارامش برسیم

برای همتون آرزوی سلامتی و رسیدن به بهترین ها رو دارم موقع سال تحویل ما رو فراموش نکنید

+ نوشته شده در  90/12/27ساعت 9:15  توسط الهه | 

سلام دوستان

دیروز به دلایل خاصی اداره ما تعطیل شد و ما هم به کارهای عقب افتاده خودمان رسیدیم البته تصمیم داشتیم تا لنگ ظهر بخوابیم ولی نشد.

بعد از کلی بررسی دیروز ما اقدام اولیه برای خرید ماشین رو انجام دادیم بعد از کلی تحقیقات ما به این نتیجه رسیدیم که باید یک عدد ۲۰۶ داشته باشیم البته این چند وقت منو همسری همش تو مود لیفان ۶۲۰ بودیم ولی از اونجایی که تحویل فوری این ماشین تقریبا تموم شده بود و خریدش به ۴ الی ۵ ماه اینده موکول می شد ما هم بی خیال شدیم تندر هم اصلا از قیافه اش خوشمان نمی اومد و همش داشتم خودم رو راضی می کردم که ماشینه خوبیه ولی نتونستم البته همسری هم از ظاهرش خوشش نمی اومد ولی به خار کیفیتش دوست داشت بخره که اون هم بی خیال شد سمند هم شنیده بودیم بعد از مدتی خودش رو می ندازه و یه جورایی هم ماشین مامان باباهاست اونم کنسل شد موند ۲۰۶ که من صندوق دارش رو به خاطر مسافرت هامون می خواستم ولی اینبار همسری گفت نه یه جورایی بی اصوله و ما دیروز رفتیم و پول اولیه برای خرید رو واریز کردیم و باید تقریبا دو سه هفته دیگه هم مابقی پول رو واریز کنیم و ایشالا تا اواخر فروردین و اوایل اردیبهشت ماشین رو به ما می دن امیدوارم پولهامون به موقع جور بشه. دیشب به همسری می گفتم دیدی همش نگران فروش ماشین بودی خدا رو شکر اینم داره جور می شه. موقع خرید خونه خیلی ناراحت بودیم که داریم ماشینمون رو می فروشیم ولی خدا رو شکر انگار داره حل می شه. همسری دیروز کلی از من تشکر کرد گفت اگر اصرارهای تو برای خونه خریدن نبود ما الان خونه رو که نداشتیم هیچ این ماشین جدید رو هم نداشتیم .

دوستان بین رنگ سفید و نوک مدادی ۲۰۶ کدوم رو انتخاب می کنید؟

خدا رو شکر خیلی کار تمیز کاری هم نداریم برای خونه اگر خدا بخواد جمعه می خواهیم یه خورده کارهای کوچولویی رو که مونده رو انجام بدیم امسال از این جهت راحتیم البته اگر همسری الان اینو می دید می گفت نه که تو خودت تمیز می کنی

به احتمال زیاد هم عید امسال شمال هستیم در خدمت خانواده همسر. از اونجایی که ما تمام ۱۳ روز رو تعطیل هستیم هفته اول رو می ری مسافرت و هفته دوم رو استراحت می کنیم من و همسری هر دو پایه خوابیدنیم هر فرصتی که پیش میاد سریع می خوابیم و اصلا هم کم نمیاریم.

سال اینده سال پر قسطیه من و همسری همش در حال خواب دیدن در مورد قسط هامون هستیم البته ناگفته نماند که بابای همسری بسیار دارن کمکمون می کنن و یه دو سه ماهی هست که دفترچه اقساط خودرو رو دارن پرداخت می کنن دستشون درد نکنه خیلی کمکمون شده تازه با پرداخت این قسط که بابای همسر می دن نزدیک به یک میلیون و هشتصد هزار تومان ناقابل رو هم  خودمان باید بدیم ایشالا که بتونیم راحت از پس این اقساط بربیاییم .

+ نوشته شده در  90/12/23ساعت 9:42  توسط الهه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تاريخ 16/7/85با همسري عقد كرديم و در تاريخ 15/9/86 زندگي مشتركمون رو شروع كرديم واقعاخییییییییییییییییییلی خوشبختیم
هر دو متولد یکسال ولی همسری 5 ماه از من بزرگتره

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
پیوندها
مليكا
ليلا
روزانه هاي ما........ گلي
راضيه
شيوا جون
عسلي و آقاي همسر
دخملي عزيز
الهه و دوست جونش
نارنجدونه
اي.ش
زندگي ها......ترانه عزيز
تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم
آليس جون
روزهاي خوب پاييزي.....زهرا جون
نازي جون
شراره مامان برديا
دلتنگيهاي من.......ستاره جون
دو لقمه خاطره سبز.....سيندخت عزيز
يادداشتهاي كم و بيش روزانه......فري
دنياي شيرين
برتر از پرواز.......رها جون
فلفل بانو
هدي
روزانه هاي همسرانه....آتي
آرام جون
روشن جون
سارا جون
ويدا(من بيدارم)
روزنوشت مونا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM