![]() |
![]() |
|
|
سلام دوستان من باید از فردا دیگه برم واحد جدید و فکر کنم تا مدتی هم کامی نداشته باشم رییس واحد قبلی قبول نکرد که همین کامی رو موقت با خودم ببرم امیدوارم زودی بهم کامی بدن تا بتونم همه رو بخونم برام دعا کنید که ایشالا جای جدید خوب باشه با اینکه می دونم اونجا خیلی کارم زیاد می شه ولی اصلا از کارش ترسی ندارم بیشتر دوست دارم از نظر روحی تو آرامش باشم البته اوایل فکر کنم خیلی برام سخت باشه این واحدی که بودم کلا هتل بود مرخصی رو از منشی می گرفتیم اصلا رییس نمی فهمید کی هستیم کی نیستیم البته من اینجوری رو خیلی دوست ندارم بعد از یه مدت فسیل می شه آدم بعدشم همیشه این رییس که نیست بعد از مدتی یکی می آد و کلی حالتو جا می آره .کلا انرژی های مثبت رو روانه کنید این چند روز جاتون خالی آی فیلم دیدیم آی فیلم دیدیم دیگه از مزیت های نداشتن ماشین همین تو خونه موندن و فعالیت های فرهنگی است. دیروز غروب خیلی حوصله ام سر رفته بود با همسری رفتیم بیرون نزدیک خونمون یه دونه پارک چون سرد بود کسی توش نبود از این وسایل بازی ها برای بچه ها هم داشت رفتم کلی تاب بازی کردم جاتون خالی خیلی چسبید خیلی وقت بود توی پارک سوار این تاب ها نشده بودم اینقدر مزه داد کلی انرژی گرفتم از اونجایی که دیشب تا ساعت ۲ داشتم فیلم می دیدم و خیلی خسته شده بودم صبح اصلا چشمام باز نمی شد ولم می کردن همون وسط پذیرایی می نشستمو زار زار گریه می کردم اینقدر حالم بد بود کلی هم از بی خوابی حالت تهوع گرفته بودم همسری هم که آمادهاست در اینجور مواقع سریع می گه خب نیا بمون خونه بخواب یه خورده دیرتر بیا انگار خونه خاله است. امشب باز هم همسری اضافه کاره و من باید برم خونه مامان اونجا رفتن فقط یه بدی داره صبح یک ساعت زودتر باید بیدار شم هر وقت این حرف می زنم بعد خودمو دعوا می کنم و می گم خدا خودش مامان نگه داره که باشه و من برم یک ساعت چه ارزشی داره به امید زودی کامی دار شدن |
|
+ نوشته شده در
90/11/08ساعت 13:48 توسط الهه |
|
|
سلام کارهای اداری جابه جایی یه جورایی در حال انجامه فقط مشکل یه خانمیه اینجا که همش سنگ می ندازه و گرنه بقیه مسائل حل شده حتی اتاقم با میز و تمام وسایل اونجا آمادهاست و هم اتاقی های خیلی خوبی هم دارم انرژی هاتون رو بفرستید که ایشالا این خانم بی خیال بنده بشن. یه اتفاقات دیگری هم در اداره داره برای من و همسری می افته دعا کنید که خیر باشه و همه چیز به خوبی پیش بره مخصوصا برای همسری. دوشنبه همسری اضافه کار موند و من هم رفتم خونه مامان و شب رو اونجا موندم دیروز هم دلم برای بابا تنگ شده بود من و خواهر کوچیکه و مامان و برادرم چهارتایی رفتیم بهشت زهرا کلی حرف های نگفته داشتم یکی یکی براش گفتم پدرم عاشق شیرینی کشمشی بود براش خریدم و بردم البته بهش گفتم اینم شیرینی خونمونه که خریدیم امروز ۱۴ تا فیلم از همکارم گرفتم که با همسری ببینیم آخه شبها حوصله امون سر می ره ماشین هم نداریم که بریم بیرون همش تو خونه ایم همسری همه فکرش اینه که تو این چند ماهه هر جور شده یه ماشین بخره البته اصلا ماشین غیر از صفر هم نمی خواد از وقتی اومدیم خونه جدید گازمون رومیزیه و فر نداریم جا هم برای خرید فر برقی نداریم بیشتر دارم از مایکروفر استفاده می کنم شما تا حالا مرغ تو مایکروفر گریل کردید؟ در درس خوندن هم بسی تنبلم امیدوارم یه همتی خدا بهم بده تا دو خط درس بخونم همیشه همینطور بودم برای کنکور اصلا درس نمی خونم ولی بعدش خودمو می کشم کلا کارهای بنده مثل ملا نصرالدین می مونه چند روزی گوگل ریدر تو اداره باز نمی کنه اینطوری وبلاگ خونی هم سخت شده از دیشب انگشت اشاره دست چپم بی خود درد گرفته معلوم نیست چشه به حدی که خم و راست کردنش وحشتناک درد می آره امروز اداه خیلی خلوته منم صبح تنبلیم می اومد که بیام ولی همسری گولم زد و اومدم سختیش همون از خواب بیدار شدنه وگرنه بقیه اش راحته تازگی ها خیلی دارم سعی می کنم که خیلی از حرف ها رو نشنیده بگیرم اینجوری هم خودم راحت ترم هم اطرافیانم رو هم ناراحت نمی کنم یه چند وقتی بود اصلا نمی تونستم خودمونگه دارم حتی در مورد عزیزترین افراد خانواده و سریع نسبت به حرفاشون عکس العمل نشون می دادم ولی دیگه می خوام بی خیال بشم مثل همین سه شنبه ای خیلی چیزها دیدم ولی کلا می زنم تو فاز بی خیالی البته خیلی سخته کلی با خودم کلنجار می رم ولی شدنیه |
|
+ نوشته شده در
90/11/05ساعت 11:48 توسط الهه |
|
|
سلام دوستان همسری بد جور سرما خورده یه چند وقتی هم هست که همش سردرد داره فکر می کنم به خاطر فشار های عصبی این چند وقته بوده که همش دنبال کار های خونه بودیم . دیروز می خواستم اضافه کار بمونم یه خورده کارهامو انجام بدم ولی وقتی دیدم همسری حالش خوب نیست رفتم خونه براش سوپ بزارم البته خودش تا هفت موند اداره .خودم هم وحشتناک خوابم می اومد ساعت یک ربع به پنج تازه رسیدم خونه من تنبل نمازمو نخونده بودم اول نمازمو خوندم بعد سریع دست به کار شدم و یک سوپ خوشمزه برای همسری درست کردم بعد با خودم فکر کردم بنده خدا این همه قرص می خوره سوپ کافی نیست یه خورده هم کباب ماهی تابه ای هم درست کردم بعدشم یک ظرف پر سالاد مخصوص سرآشپز با کلی جوانه ماش جای همگی خالی ساعت نزدیک هفت همسری با یک عدد نان بربری تازه وارد شد و گفت بابام هم زنگ زده و گفته امشب می آد اینجا گفتم تنها گفت آره مامانم نیست گفتم خب شام نخوریم تا بابات هم بیاد اصولا خانواده همسری شام نمی خورن بعد از ده دقیقه برادر همسری زنگ زد که مامان اینا رسیدن بله تازه منو همسری فهمیدیم که مامان همسری هم داره میاد دیگه فیلمو گذاشتم رو تند و همه جای خونه رو چک کردم که تمیز باشه تا حالا این خونه رو هم ندیده بودن تقریبا نزدیک ساعت ۸ بود رسیدن گفتن می خواستیم زحمت نیوفتین بهتون نگفتیم ما داریم می آییم حالا من شام داشتم ولی شاید اون شب من هیچی درست نمی کردم خب بهتر نبود یه زنگ می زدن به هر حال همون غذارو هم آوردیمو با هم خوردیم خدا برکت هم انداخت تو غذا و کم نیومد.تمام خونه رو هم دید زدن و کلی هم از خونمون تعریف کردن و همش می گفتن همه چیزتون با هم ست شده چقدر همه چیز خوبه مرتبه مامان همسری می گفت اصلا باورم نمی شد اینقدر خوبه و شیک باشه اصلا راضی نبودن ما یه خونه کوچیک بگیریم ولی وقتی دیدن خیلی خوششون اومد. خانواده همسر جان دیشب با دست پر اومده بودن از مرغ و لوازم بهداشتی وانواع میوه و سبزیجات گرفته تا مقادیری پول نقد قابل توجهی جهت کادو البته گفتن کادوی اصلی رو ماه آینده بهتون می دیم اینو آوردیم که دست خالی نیومده باشیم تا ساعت ده شب هم موندن و بعد رفتن. این رفتن ما هم از این واحد داستانی شده برای خودش اینجا ما یه دونه رییس که نداریم کلی سلسله مراتب داریم حالا اون رییس دون پایه برگشته می گه به من که هنوز نگفتن باید به من هم نامه بزنن تا شما برین حالا خوبه مدیریت دستور جابه جایی منو داده چی بگم والا این خانم همیشه به من انرژی منفی می ده امیدوارم که همه چیز درست بشه دوستان لطفا دعام کنید ایشالا که همه چیز به خیر و خوشی تموم بشه وسوسه شدم دوباره آزمون دکتری ثبت نام کنم با اینکه اصلا نخوندم امروز شاید ثبت نام کنم کلا از رو نمی رم. امروز باید وسایل این اتاق رو تو اداره جمع و جور کنم البته اگر این خانم رضایت بدن که من از این واحد برم نمی دونم باید از کجا شروع کنم منتظرم خدماتیمون بیاد بعد شروع کنم شاید واحد جدید کامی نداشته باشم شاید هم داشته باشم معلوم نیست اگه نداشته باشم ممکنه یه خورده ناپدید بشم .
|
|
+ نوشته شده در
90/10/28ساعت 8:47 توسط الهه |
|
|
سلام دوستان گفتم که از هفته دیگه باید برم واحد جدید یه جورایی دوست ندارم این هفته تموم بشه البته شاید اونجا برم و خیلی هم راحت باشم نمی دونم ولی کلا تغییرات استرس زاست امروز صبح به همسری می گم حس زمانی رو دارم که اول مهر می رفتیم مدرسه اگر دوستام نبودن یا توی کلاسی می افتادم که دوستشون نداشتم خیلی چند وقت اول عذاب می کشیدم همسری هم می خنده و می گه بی خیال خب دوستات رو هم با خودت ببر ولی امیدوارم از کاری که کردم فقط پشیمان نشم فکر کنم هم اتاقی های جدیدم هم دو تا آقا هستن اینجایی که الان هستم خودم تنها توی اتاقم ولی اونجا خیلی واحد شلوغیه چهارشنبه شب که رفتم خونه مامان چون همسری اضافه کار بود( البته نگهیان جمعه مامان نذری داشت البته برای شام ساعت ده بیدار شدم یه دوش گرفتم بعد هم رفتم یه صبحانه خوردم و همسری رو بیدار کردم سریع رفتم خونه مامان دیدم خواهر کوچیکه حالش بده و زیر پتو خوابیده مامان گفت دیشب که داشتیم از خونه شما بر می گشتیم توی اتوبان یکدفعه یک عابر تو شب که هیچ چی معلوم نیست از روی نرده ها پریده و اومده وسط خیابوناگر ماشینو کنترل نمی کردیم معلوم نبود چی به سر عابر می اومد خدا خیلی بهشون رحم کرده بود میگفت دقیقا زیر پل هوایی هم بوده ولی زحمت به خودش نداده که بره از پل رد بشه دیگه هیچی خواهر بنده هم ترسیده بود و مریض شده بود . منو همسری شدیم مسئول پخت مرغ مامان و شوهر خواهر بزرگه هم شدن مسئول پخت برنج جاتون خالی چه مرغی شده بود همه کلی تعریف می کردن البته بیشتر کاراشو همسری کرد سالاد رو هم من درست کردم همه دوستان رو هم یاد کردم که ایشالا هر حاجتی دارید خدا بهتون بده این نذری مال پارسال بود که من حالم خوب نبود مامان شب اربعین خواب دیده بود و برای من نذر کرده بود. شنبه هم ناهار خونه مادر همسری بودیم که طبق معمول شروع کرد در مورد خونه جدید پرسید و اینکه چطوری وسایل رو چیدیدن و در مورد هر چیزی که من می گفتم یه نظر دیگه می داد ومی گفت باید این کار و می کردی اصلا حوصله بحث نداشتم فقط نگاش می کردم به من می گه چرا تو خواب فرش ننداختی می گم زیر تخت دوست ندارم می گه نه حتما باید بندازی اینطوری که نمی شه البته این رفتارش ریشه در خیلی چیزها داره که الان جای گفتنش نیست
|
|
+ نوشته شده در
90/10/25ساعت 12:11 توسط الهه |
|
|
سلام دوستان
از اول ماه قرار شد به واحد جدید منتقل بشم دوست دارم این یک هفته کند بگذره یکی نیست بگه خب برای چی اصلا از اولش خواستی بری؟امیدوارم دلایلم دلایل خوبی برای رفتن بوده باشه و در آینده هم موفق بشم. خونه تقریبا دیگه جمع و جور شده البته بعد از یک هفته.تازه داره قیافه خونه رو می گیره خیلی نقشه ها برای خونه دارم ولی هنوز پول کافی در دستمون نیست هر چی بوده و نبوده خرج خرید شد از این ماه به بعد هم باید شروع کنیم به پس دادن قرض هامون .خواهر بزرگه هم نزدیک ما یه ۸۰ متری خرید که گویا ۲۱۰ تومان تموم شده البته اونم سال دیگه اسباب کشی می کنه دختر بدی شدم تازگی ها همش انتظار دارم از دیگران از کسانی که خیلی کارا براشون انجان دادم و الان به روی مبارکشون هم نمیارن باید سعی کنم که به خاطر دل خودم برای هر کسی قدمی بردارم نه به خاطر چیز دیگه که اینطوری اذیت بشم. دیروز خیلی هوای بابا رو کرده بودم یاد روزهای بچگی امشب همسری اضافه کار می مونه و من هم باید برم خونه مامانم یه بنده خدایی بهم می گفت نکنه همسرت نگهبانه که هفته ای یک بار اضافه کار می مونه شنبه مامان نذری داره می ریم باز خونه مامان مادر همسری زنگ زده می گه دلم لک زده خونتون رو ببینم گفتم خب تشریف بیارید و ببینید می گه نه خب حال فعلا شما بیایید منم می آم نمی دونم این دیگه چه جور لک زدنه به احتمال زیاد جمعه هم می ریم خونه اونا دیرزو اضافه کار موندم و همکارام گفتن حالا که قراره از این واحد بری امروز و بمون تا با هم باشیم جاتون خالی کلی هم خوراکی خریده بودن تا ساعت شش و نیم موندیم البته همسری رفته بود خونه آخه قرار بود یه تعمیر کار بیاره تا سینک ظرفشویی رو که آب یم داد رو درست کنه وقتی رسیدم خونه غش کردم از خستگی اول دوش بعد هم شام رو همسری از بیرون گرفت بعد هم چای و تی وی همسری دوباره وسط فیلم هوس تخمه ژاپنی کرد رفت و خرید یه خورده هم تخمه بعد هم لالا |
|
+ نوشته شده در
90/10/21ساعت 9:24 توسط الهه |
|
|
امروز از منشیمون شنیدم نامه جابه جایی بنده اومده البته منتظر دستور رییس واحدمون هستم برای جابه جایی از وقتی شنیدم کلی دلم شور افتاده. این جایی که بودم خب بهش عادت کرده بودم ولی نیم خواستم عادت مانع پیشرفتم بشه فقط برام دعا کنید از کاری که کردم پشیمون نشم خیلی نگرانم اکثر بچه های اون واحد بهم می گن کار اشتباهی کردی ولی بدون اینکه خودم اصراری بکنم تو این راه قرار گرفتم شاید صلاح خدا بوده که اینطور بشه البته شاید نه حتما همینطور هست لطفا انرژی های مثبت خودتون رو برای بنده بفرستید.
دیشب خونه مامان بودم آخه همسری اضافه کار بود البته با خواهر بزرگه رفته بودیم دنبال خونه اونا هم سمت ما دارن دنبال خونه می گردن ساعت ده شب رسیدیم خونه. قرار بود دیروز یه جایی رو با متری ۲۶۰۰ قولنامه کنن ولی طرف چند ساعت قبل از قولنامه زنگید و بهشون گفته اگر متری ۲۸۰۰ می خواهید بیایید آخه گرون شده در طول یک شب چنین حوادثی واقعا جای شگفتی داره.حالا امروز صبح دوباره امده سمت ما شروع به گشتن کرده ایشالا که خونه خوبی پیدا کنن. دیروز مادر همسر جان زنگ زدن و از خونه جدید و اسباب کشون ما سوال پرسیدن کلی هم خوشحالی از خودشون نشون دادن و گفتن برای دیدن خونه ما لحظه شماری می کنن. این چند روز به خاطر کوچیک بودن خونه جدید خیلی ناشکری کردم امیدوارم خدا منو ببخشه.
|
|
+ نوشته شده در
90/10/18ساعت 11:27 توسط الهه |
|
|
سه شنبه بعد از اداره اول رفتم آرایشگاه چونیم دونستم حالا حالا ها وقت نمی کنم که برم بعد هم اومدیم خونه تا ساعت ۱ نیمه شب در حال جمع کردن بقیه وسایل خونه بودیم شب هم همون وسط پذیرایی خوابیدیم به همسری گفتم دقیقا دو سال پیش روزی که اومدیم این خونه هنوز تختمونو آماده نکرده بودیم همین جایی خوابیدیم که شب آخر خوابیدیم با اینکه داشتم می رفتم خونه خودم ولی دلم برای این خونه هم یه جورای تنگ می شد ولی چاره این نبود. چهارشنبه صبح ساعت ۸ بیدار شدیم با همسری و یه خورده کارهای باقی مونده رو انجام دادیم ساعت نه هم از باربری اومدن تا وسایل رو ببرن تو خونه راه می رفتم و به گوشه گوشه خونه نگاه می کردم هر گوشه اش برام کلی خاطره تداعی می کرد یه جایی داشتم برای حرف زدن با خدا یه جایی داشتم برای درس خوندن یه جایی برای تی وی دیدن وخیلی چیزهای دیگه همه رو خوب ورانداز کردم و یه چند قطهر اشکی هم توخلوت از چشمام اومد ولی باید دل می کندم کاریش نمی شد کرد با اینکه وسایل آشپزخانه رو هم خودمون برده بودیم ولی باز کامیون پر شد چند تیکه واسیل رو قرار شد خودمون ببریم آخرین وسایل رو که بردن مادرم با خواهر بزرگه رسیدن خواهر بزرگه سریع چند از وسایل باقی مونده رو گذاشت پشت ماشین خودشون و سریع رفتیم خونه جدید مامان با سلام و صلوات اومد توی خونه کلی ذوق داشت همش می گفتم کوچیکه نه مامان اونم با یک چشم غره می گفت تو باز هم ناشکری کردی نکن خدا قهرش می گیره تا ساعت دو بعد از ظهر همه کار کردیم بنده خدا مامان وخواهر کلی به جای من کار کردن گفتم تو کمرت درد می گیره و خودشون کمک همسری می کردن برای ناهار هم مامان یه قابلمه کوفته با ترشی آورده بود جاتون خالی توی اون خستگی خیلی چسبیدو تا ساعت ۶ غروب اونجا بودن و کلی کمکم کردن همسر خواهری هم همون موقع ها با یک جعبه شیرینی اومد چای رو با شیرینی خوردن و بعد هم هر چی اصرار کردم که شام بمونید قبول نکردن و رفتن. این دو روز هم که خونه بودیم همش به جمع و جور کردن گذشت ولی هنوز هم کار باقی است خونه قبلی که بودیم ۸۳ متر بود ولی این خونه ۶۰ متره اولش برام سخت بود ولی دارم عادت می کنم. دیروز اولین غذای این خونه رو پختم قورمه سبزی با برنج کته اونم با ته دیگ سیب زمین با یک ظرف پر از زیتون پرورده که دست سار خودمه جاتون خالی خیلی چسبید. پنج شنبه شام هم خونه مامان بودیم تولد برادرم بود هدیه هم سرم شلوغ بود نتونسته بودم براش بگیرم بهش پول دادم تا ساعت ۱۱ هماونجا بودیم و اولین شب بی ماشینی رو تجربه کردیم هر چی هم خواهر کوچیکه و خواهر بزرگه گفتن بزارید ما برسونیمتون همسری قبول نکرد گفت باید به این اوضاع عادت کرد. امروز هم اولین روزی بود که می اومدیم سر کار مسیر سرویس این سمت رو نمی دونستیم رفتیم آژانس بگیریم ماشین نداشت بعد اومدیم سر خیابان و منتظر ماشین بودیم به همسری یم گفتم یادش بخیر اون وقت ها که ماشین داشتیم همش همکار رو سوار می کردیم هر کی سر راه می دیدیم سوارش می کردیم در همین لحظه یکی از همکارا رسید و مار و سوار کرد و این شد پاداش اون روزای ما. |
|
+ نوشته شده در
90/10/17ساعت 9:42 توسط الهه |
|
|
سلام دیروز کلید کاخ الی زه رو با پرداخت پول بهمون تحویل دادن.شوق و ذوق رو قشنگ می شد تو چشمای من و همسری دید از ته دل همون لحظه برای تمام کسانی که دوست دارن خانه دار بشن دعا کردم ما چهار ماه پیش وقتی همین خونه که الان نشستیم توشو مستاجر هستیم رو داشتیم برای رهن تمدید می کردیم همش به صاحبخانه اصرار می کردیم که قراداد دو ساله ببنده ولی خدا همش داشته بهمون نگاه می کرده و می گفته آخه چرا دو ساله بابا شما چهار ماه دیگه تو خونه خودتونید باورش برای من و همسری خیلی سخته که به این زودی همه چیز خدا رو شکر جور شد.چند تا واحد خالی تو ساختمان ما باقی مونده که گفتن گذاشتیم یک ماه دیگه بفروشیم آخه خونه قراره یه تکان اساسی بخوره همه بهمون می گن خیلی به موقع خریدین. فردا صبح ایشالا اسباب کشی داریم و من فردا رو باید مرخصی بگیرم این چندوقت اینقدر جیم زدم دیگه از رییسم خجالت می کشم. دیشب مامان زنگ زد که برای چهارشنبه میام کمکت بعد اونم خواهر بزرگه زنگ زد هر چی بهش می گم تو بچه کوچیک داری نمی خوام بیای قبول نکرد دیگه چیزی نگفتم گفتم شاید ناراحت بشه ولی خیلی کارامو کردم اصل آشپزخانه بوده که وسایلش رو چیدم تموم شده فقط وسایل بزرگ مونده. این چند روز که ماشین نداشتیم خدا خیر بده خواهر کوچیکه رو ماشینش دست ما بوده خیلی کارمون رو راه انداخته دیشب هم با ماشینش رفتیم خونه مامان همسری طبق معمول اگر دیر بهش خبر بدیم که داریم می آییم برای شام عزا می گیره ساعت ۶ بهش گفتیم هشت گذشته بود رسیده بودیم داشت کوکو سبزی درست می کرد هنوز هم آماده نشده بود ولی وقتی حرف از زنانگی می شه کسی رو به جز خودش قبول نداره خدا وکیلی من کارمندم همیشه هم همین موقع ها می رسم خونه هیچ شبی هم بدون شام نبودیم کلا عادت به اینجور کارها نداره در اینجور مواقع یا پدرشوهر باید از بیرون غذا بگیره یا خانوم بعد از کلی تو سر زدن یه چیزی به زور درست کنن.یادمه سال اولی که دانشگکاه می رفتم برای ارشد چهارشنبه ها کلاس داشتم تا ساعت ۷ شب بعدش می رفتیم خونه مامان همسری که پنج شنبه ها هم خونه مامان من بریم تا من ۵ شنبه بعد از ظهر و جمعه ها خونه باشم تا درس بخونم باورتون نمی شه تمام چهارشنبه ها که ما رفتیم خونه اینا برای شام این خانم به ما سوسیس سرخ کرده با قارچ داد یعنی نشد یه غذای دیگه بده هیچ وقت خونشون شام درست نیم کنه ولی من می گم ما هفته یا یکبار می اومدیم خونتون حداقل اون شبها رو درست می کردی تازه من مامانم اصلا به ما اجازه نمی داد سوسیس بخوریم حالا هفته ای یکبار خانم باری ما درست می کرد. یکسری وسایل تزئینی برای خونمون می خوام هنوز وقت نکردم بخرم امیدوارم امروز تا ماشین خواهری رو پس ندادیم بتونم بخرم. امروز شاید یک سری هم برم آرایشگاه خیلی وضعم خرابه همکارام بهم می گن ژولی پولی واقعا هم وقت نکردم دلم برای یک خواب تا ساعت ده صبح تنگولیده خیلی وقته اینطوری راحت نخوابیدم.
|
|
+ نوشته شده در
90/10/13ساعت 8:45 توسط الهه |
|
|
سلام ماشین خوشگل و دوست داشتنی ما از دو ساعت پیش دیگه فروخته شد و من همسری کلی براش ناراحتیم واقعا تو این تهران مگه یم شه بدون ماشین زندگی کرد؟خیلی دوستش داشتم کلی باهاش جاهای خوب خوب رفته بودیم شبهایی که منم دلم گرفته بود کلی منو تو این شهر بزرگ چرخونده بود کلی باهاش خاطره دارم ولی خب دیگه رفت.این چند روز هم که خیلی کار داریم برای اسباب کشی قرار شده بریم ماشین خواهر کوچیکه رو بگیریم . دیروز رو تمام وقت در خدمت خانه جدید بودیم اول آشپزخانه رو تمیز کردیم البته چند روز پیش این کار رو کرده بودیم ولی دوباره یه دستی به سر و روش کشیدیم شروع کردیم به چیدن وسایل کابینت ها جاتون خالی از ساعت ۱۰ صبخح شروع کردیم تا هشت شب ولی بازم تموم نشد همسری باز هم توان کار کردن داشت ولی من دیگه نمی تونستم و ساعت ۸ کار و تموم کردم البته ۹۰ درصد آشپزخانه چیده شده دیگه روز اسباب کشی خیلی سختمون نیست همه وسایل پخش نیستن اون وسط. لوستر آشپزخانه و پذیرایی نصب شد خدایی خیلی خوشگل شدن خونمون داره یواش یواش چهره خونه به خودش می گیره پرده خواب هم نصب شد دیگه براتون بگم پرده پذیرایی هم نصفه نصب شده. بقیه کارها مونده برای فردا اگر خدا بخواد چهارشنبه هم می گیم ماشین بیاد تا اسباب کشی نهایی رو انجام بدیم. خونه جدید گاز رومیزی داریم می خوام گاز جهیزیه رو بدم به کسی امروز قراره ببرنشخب دلم برای اون هم تنگ می شه پنج شنبه یه یک ساعتی خونه مادر همسری بودیم تو این یک ساعت فهمیدیم که ماشین جدید خریدن دقیقا نقطه مقابل خانواده ما هستن ما کوچکترین کاری رو بکنیم هممون بهم خبر می دیم ولی اینا خیلی بامزه ان یکدفعه می ری خونشون می بینی یه ماشین جدید تو پارکینگه پنج شنبه شب هم که این قضیه رو ما فهمیدیم برادر همسری گفت وگرنه بازم خودشون چیزی نمی گفتن همسری جلو من کلی خجالت کشید به خاطر رفتارشون آخه مگه می شه چیزی رو از بچه اش پنهان کنه درصورتیکه یم دونه کلی هم خوشحال می شه. همه اش به کنار این که آدم چقدر می تونه تو دارباشه؟بعد از این قضایا خانم رو کرده به من و یم گه یه تابلو بزن در خونتون بگو فقط کادو خونه براتون پول بیارن چیز دیگه ای نیارن خیلی جالبه یکی باید به خودش بگه همیشه عادت داره یک چیزی برات بیاره که واقعا با سلیقه ات ۱۸۰ درجه متفاوته ولی بازم می گه به دیگران بگو یکی نیست بگه که باید به خودت بگن منم گفتم من که از خانواده ام مطمئنم از هیمن الان هم می دونم چقدر برام کنار گذاشتن نیازی نیست تو بخوای بگی دقیقا همین داستان رو سر عروسی برای من شروع کرد گفت تمام فامیل من تمام سکه یم خوان بدن به همه بگو برات پول بیارن بعد از عروسی همه فامیل من تمام سکه بودن و فامیل خانم یا کادو ندادن یا در حدی نبود که به حساب بیان ولی بازم از رو نمی ره واقعا موندم که باید با این ادم چه کرد ؟ |
|
+ نوشته شده در
90/10/10ساعت 14:9 توسط الهه |
|
|
سلام دوستان دیروز شنیدم نامه تغییر واحدم زده شده دعا کنید جای خوبی باشه برام و اذیت نشم من از کار زیاد اصلا نیم ترسم مهم برام اینه که کسی رو اعصابم نباشه و کارمو دوست داشته باشم لطفا انرژی های مثبت خودتون رو ارسال فرمایید.قبلا از حسن توجه جنابعالی کمال تشکر را دارم. دیروز رفتیم خانه جدید رو تمیز کردیم با اینکه نوساز بود و فکر می کردیم کاری نداره ولی بسیار کار داشت تمام چوب های کابینت که تراش داده بودن موقع نصب روی دیوارها نشسته بود و کلی تمیز کردن اونها زمان برد و هنوز هم کلی جا داره برای تمیز کردن .امروز هم قراره چوب پرده ها رو نصب کنیم راستی پرده آشپزخانه که گفتم از جنس بامبوست رو گرفتم خیلی خوشگل شده کلی نگاش می کنم و کیف یم کنم امروز اون رو هم نصب می کنم .اگر خدا بخواد آخر هفته می خوام برم وسایل توی کابینت ها رو بچینم اگر این کار و بکنم خیلی از کارهام تموم می شه اصل آشپزخانه است اگر تمام بشه باری از دوش بنده هم برداشته می شه. فردا هم شاید بریم دنبال لوستر برای پذیرایی و آشپزخانه البته مال عروسیمون رو دوست دارم ولی همسری دلش هوس کرده که تغییرشون بده. شام این چند شب من شده حاضری خوردن اصلا وقت نمی شه غذا پخت همش می گم کاشکی نزدیک مامانم بودم راحت می رفتم خونشون بنده خدا همش می گه زنگ بزن بیام کمکت تا کارهاتو بکنم ولی دلم نمی آد دیروز وقتی شنید که کارهای خونه رو کردم و بهش نگفتم کلی باهام دعوا کرد ولی هر جور فکر می کنم می بینم اذیت می شه. |
|
+ نوشته شده در
90/10/05ساعت 14:39 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تاريخ 16/7/85با همسري عقد كرديم و در تاريخ 15/9/86 زندگي مشتركمون رو شروع كرديم واقعاخییییییییییییییییییلی خوشبختیم
هر دو متولد یکسال ولی همسری 5 ماه از من بزرگتره |
|
RSS
|